تبليغاتX
نامه اعمال

نامه اعمال

نامه اعمال

گناهمان فقط عشق است

زیر پاهایشان چه بی رحمانه لگد مال شدیم .

خدایا ...چه بگویم که زبانم بند امده است وهزاران واژه درحلقومم زندانی شده است .

تاکی واژه ها می تواند راه نفسم را ببندد و من به یاد او و خاطراتش زنده بمانم

تاکی ...........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 14:18  توسط فرهاد   | 

اگر زنده باشم تا سال نو می مانم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:59  توسط فرهاد   | 

 سلام دوستان عزیز
وبلاگ روز دهم دی ماه تعطیل می گردد . امیدوارم اون روز دسترسی به نت داشته باشم بتونم ببندمش و اخرین نظرات شما دوستان رو هم بخونم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:14  توسط فرهاد   | 

سلام سلام سلام

اقا خیالات ورتون برنداره که من برگشتم ،ولی خوب حال کردم خاطرات امروزرو بگم اون چند روزی که نگفتم ولش کن مسئله خاصی نبود ،یعنی یادم نمیاد ،دیشب تا دیر وقت بیدار بودم داشتم کتاب می خوندم پشت کامپیوتر ،ترجمه کتاب ایات شیطانی رو یکی واسم فرستاده بود ،برام جذاب بود می خوندم هنوز خیلی متوجه نشدم که کجاش توهین بوده ،ولی خوب از نزدیک چهارصد صفحه  چهل صفحش رو خوندم ،لعنت به این اوضاع ،هر چی می خوام رومان نخونم  و بشینم درسامو بخونم نمی شه ،تازه رمان بیگانه رو از البرت کامو برو بچ به صورت ای بوک واسم فرستادن ،عضو یه گروه هستم خیلی باحاله ،حال صدات در نیاد که اسلا م و فلان و این جور چیزا ،اصولا خیلی تاثیر از رمان ها نمی گیرم ،گرچه خود سلمان روشتی هم هیچ وقت ادعا نکرده که دین شناس هست  .بگذریم ،دیروز اونقدر قاطی بودم که چند تا ورق اچار برداشتم و اسم کتابهای رو که باید بخونم روروشون نوشتم  و با مارکر هر درسی که می خوندم شمارشو زیرش می نوشتم ،به کلم زد زدم رو دیوار این کاغذها رو ،داداشم اومد تو اطاق ،دید اوضاع رو گفت مثل اینکه خیلی بهت داره فشار میاد ،خوب دیگه این باعث می شه مثل اینه دق اینها جلوم باشه و سرخوش نشم و به فکر بیکار و خشوگذرونی نیوفتم ،فعلا هدف شرکت در ازمون تولیمو هست و نمی دونم ثبت نامش کی هست ولی فکر کنم تاعید بتونم به یه امادگی خوب برسم ،برو بچ کسی نظری درمورد زبان داشت کمک کنه ، منم اگر کسی کمک خواست از طریق نت می تونم یه امار بهتون بدم ،یه چیزایی سرمون می شه خدایش،امروز سیب زمین ترشی خوردیم گیر نده ،همیشه ظهر ها غذای گرم نمی خوریم ،نمی شه گیر داد به غذا ،با این سن و سال می گن برو خودت خونه خودت ،حول ولت بر نداره من فقط 26 سالمه فقط خیلی پسر خوبی هستم تو خونه .

شام خورشت قیمه داریم ، یه چیز می خواستم بگم یادم رفت امروز کمتر درس خوندم ،واسم دعا نکنید واسه درس یه موقع ها ؟ هر کسی که تلاش می کنه الهی بیشتر نیتجه بگیره ،بگذریم که تولیمو امتحان رقابتی نیست ،عکس نقاشی های عشقم رو دیوار کم بود درسهای هم که باید بخونم رفت رو دیوار ،هر چی بابام می گه بابا ما اینجا مستعجریم ،گوش من بده کار نیست ، به من سر بزنید ،من بدون کامنت اصلا نمی نویسم ها ،گفته باشم  .

راستی امروز قرار بود به شاگردم برم درس بدم اما اس ام اس زد که نیا امروز ،تو خونه هستم بچه خوب شدم از مباحث سکسی هم خبری نیست ،فقط فیلم لاو استوری واسه سال 1970 رو پری روز دیدم خیلی حال داد،چشم هات گرد نشه بچه پر رو ،اصلا صحنه سکسی نداشت ،ادم حال می کنه با فیلم فقط هنریه ،این قرن جدید هم تو همه چی شورش رو در اوردن ،درست مثل نویسندگی من .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:33  توسط فرهاد   | 

سلام برو بچ

حالا من بی معرفت شدم یا شما؟

فکر کنم هر جفتمون  راستش من امتحان دارم فعلا که انگیزه هم دارم بد جور و خفن دارم درس میخونم

خر خونی؟ خودتی بچه پررو

من عمرا خر خونی بکنم من ردیف درس می خونم وقتی بخونم صد تا خرخونم به من نمی رسن

شما ها چی کار می کنید؟

عشق و حال به راهه؟

محرم چه طور بود؟ اقا بد جور خاطره گیر کرده وقت ندارم واستون بگم .

از بد شانسی شماس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:31  توسط فرهاد   | 

سلام برو بچی که میایین و می خونین

اقا کم میایین سر می زنین و در ضمن من یه خورده درس دارم مزخرفاتم رو هر چهار روز یه بار می زارم بخونین .

هر که بیاد بخونه و نظر نده اق می کنم نفرین می کنم یعنی چه ؟ حلالتون نمی کنم سر پل سرات جلوتو می گیرم که چرا اومدی خوندی و نظر ندادی؟ هر کی می خوایی باش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:47  توسط فرهاد   | 

امروز خیلی خوب بود خوب تونستم درس بخونم،صبح زود بلند شدم ،ساعت نه ،صبحونه کره عسل خوردم ،ناهار نون و سیب زمینی خوردم، البته یه سر ی چیزی دیگه هم بود که من نخوردم یعنی سیر شده بودم دیگه ،یاد سیب زمینی های افتادم که زمان بچگی  تو کوچه درست می کردیم . عصری یه سری زدم به وبلاگ ،اومدم از نت بیرون دوباره درسیدم. ساعت نه ،حوصلم سر رفت ،درس خونده بودم به انداز کافی ،لباس گرم پوشیدم ،به خونه گفتم می رم یه چرخی بزنم ،یه کم گیر دادن که  نرو ،لیزه ،ممکن سر بخوری و این چیزا ،اما من گفتم برم ببینم چه خبره؟

همش بهونه بود می خواستم با خودم خلوت کنم ،چند روزی بود که می نوشتم تو وبلاگ ،بدون سانسور ،نظرات بچه ها ،واسم قشنگ بود ،وبلاگ هاشون همه از مال من بهتر بود ،می دونی بدتر بودن هم حس خوبی بهت می ده وقتی اونهایی رو که بهترن دوست خودت بدونی ،  خوبی بدون سانسور فقط یه چیزه ،اونم اینکه زشتیهای این دنیا رو تو چشمت فرو می کنه ،بیرون هوا سرد بود سرده سرد، درست مثل این دنیا ،سرد سرد،بچه که بودم  بهار و دوست داشتم دلیلش هم این بود که هم قشنگ بود هم تولدم تو بهاره ،اما حالا زمستون و دوست دارم چون سرد سرده مثل دنیایی که توش هستیم . تو این تنهایی و سرما ،وجدانم دنبالم راه افتاده که نزاره تنهایی تنها باشم . یکی از دوستام یه بار گفت تنهایی رو خیلی دوست دارم چون ادمها تو تنهایی هاشون شخصیت می گیرن ،اما من رسوایی رو بیشترن دوست دارم ،چون وقتی رسوا بشی اون موقع باید ببینی کی می خواتت ،اصلا کسی بهت نگاه هم می کنه ،جون فرهاد راست می گم عمرا،نگات هم بکنن ،تازه اگه نگات کنن ،یا یه تیکه کلوخ بر می دارن می زنن تو سرت ، یا با یه نگاه مسخره امیز ،از کنارت رد می شن ،درست مثل پست قبل ،خیلی بامراماشون ،زبون پند و نصیحت و انتخاب می کنن ،که چنین کن و چنان ،اقا یکی نیست بهت واقعیت بگه که دوست نداریم رسوا بشی ،چون رسوایی بد چیزیه ،چون رسوایی ،ما رو به یاد خودمون می اندازه ،هممون تقریبا یه شکل هستیم ،اینو جدیی می گن ،پر رو نشی خودتو تافته جدا بافته بدونی ،رسوایی واسم تنهایی میاره اون موقع هست که می فهمم یه قدم از دوستم جلو تر بودم چون هم رسوا م کسی نیست که خودمو واسش رنگ کنم هم تنهام به معنای واقعی ،وجدان ساکت کنارم راه میاد و یه خورده هم یخ کرده ،یه نگاهی به اسمون می کنم و می گم الحق که این جا اون جایی نیست که ما باید می یومدیدم. یعنی چی ؟ اینو وجدان می پرسه ،بعد از سکوت نیم ساعتش ،حالا می خواد منو گیر بندازه ،بهش میگم ، میدونی تو وجودمون یه غرایزی هست که انکار بکنیم چه مخفی نگه داریم هست ،اینو که قبول داری ؟ وجدان می بینه دارم می خوام یه حرفهایی بزنم ممکنه کم بیاره ،با اکراه سر تکون می ده ،بهش می گم از امیزش جنسی بدم میاد ،چون قشنگ نیست به نظرم ،به نظرم خشونت توش هست ،یه جورایی محبت رو که یه مسئله  بزرگه خراب می کنه ،انجام ندادم ولی اون حرکات حالمو بهم می زنه ،می دونی چرا؟ چون خیلی از طلاق ها مسئله همش همین میل جنسی لعنتی هست و چیزای دیگه بهانه ،امارشو ندارم ولی فکر کنم نزدیک 60 درصد ،باورت می شه ؟ فقط به خاطر ارضا نشدن هم زمان ،اینه محبت  وجدان :ساکت می شه دوباره  ،و من ادامه می دم اخه واسه چی ؟دوست داشتن یعنی چرت؟ کجاس اینجا که ما اومدیم اون از رو راست بودن که دیدیم نتیجش رو ،اون از محبت ؟ سرش داد می زنم و می گم لعنتی جواب بده ؟

از خودم بدم میاد ،از اینجایی بودنم چندشم می گیره، ولی هنوز دوام دارم ،نکنه از تو دارم می پوستم ،فکر کنم این طوریه ،وجدان که می بینه من دارم چرت و پرت می گم ،روبروم قد علم می کنه ،منو نگه می داره ،یه چک می زنه تو گوشتم و با صدایی که فقط من می شنوم داد می زنه :                           

                                       لعنتی اینجا دنیاست .

می شینم ،چند قطره اشک می ریزم واسه این دنیای کثیف ،دوست ندارم خودمو رنگ کنم .اشک هام تو این سرما یخ می زنه ،سرده ،سرده ،نه از سرما ،نه از برف ،از دنیا ،از اینجا ،اینجا خیلی سرده و من سردم شده .

برمی گردم خونه ،ساعت حالا 11 شده ،تقریبا همه خوابن،می رم تو اطاق همیشگی خودم ازش خوشم میاد چون می تونم بشینم اینجا و بدون رنگ زدن خودم چند خط خاطرات بنویسم .

برای دوستان :

اولا: مخاطب متن ،کل ملت دنیا هستن ،برای مخاطب خاصی ننوشتم.

ثانیا: محمد جون ،نوکرتیم،خیلی اقایی ،خوبه تو رسوا شده حاجی رو قبول کردی،نمی دونم شاید یه موقع نوشتم که الان وقت ازدواج نیست ،چون باید درکش کنم اول،چون باید بپذیرم ،وصد البته صد ها مشکل دیگه ای که ملت دارن منم دارم.

سوم: اومدی ،خوندی؟حالت بهم خورد؟ بهت بر نخوره بابا ،من این طوریم تو تافته جدا بافته هستی (واسه بقیه که اومدن و خوندن و نظر ندادن  تو پست قبلی).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:49  توسط فرهاد   | 

امروز صبح با صدای زنگ یکی از دوستام بلند شدم . صبحونه ،کره مربا خوردم ،نون از تو فریزر برداشتم بعد مامانم گفت نون تو سفره داشتیم ، خوب صبحونه با نون یخ زده هم اونقدر هم بد نیست ،یخ زده که نبود سرد بود.از خودم راضی نیستم امروز کم درس خوندم نمی دونم چیم بود. یه جورای حوس کرده بودم که کنار یه دختر بخوابم یعنی دوست داشتم کنار یه دختر یه کم چاق دراز بکشم و موهای بلندشو نوازش کنم ، تاهمین حد ،اما می دونم اگه بودش اینجا کنار من ،صد درصد می رفتم سراغ سکس،دلیلش اینه اون نیازهم هست ،ولی احساسی که امروز دوست داشتم فقط نوازش بود. نوازش، عصری رفتم بیرون ،دیروز که بیرون نرفته بودم رفتم ببینم اوضاع برف چه طوره ،یه سری به بقال محل زدم پسر صاحاب خونه هم بود ،یه کلیپ سکس موبایل می خواست واسم بفرسته ،گفتم بی خیال شو حمید ،گفت بگیر بدت نمی یاد،گفتم کی گفته بدم میاد ولی حالش نیست ،طرف حالشو می بره ما حسرت ،فرستاد منم نگاه نکرده جلو خودش پاک کردم ،گفت بد قاطی هستی ،گفتم گیر نده ،امروز دختر می خوام دختر هوس کردم تو کیر کلفت و باید تحمل کنم ،ده دقیقه ای با هم بودیم بعد اومدم خونه ،یادم رفت بگم ناهار سوپ خوردم . جاتون خالی ،بد نبود البته از همین سوپ اماده ها بود. عصری هیچ خبری نبود ،نگران جمعه هستم که باید برم تهران ،بابا این راه کاش یه هفته دیرتر این طوری می شد اخه این جلسه اخره ،امتحان دارم . امروز دو ساعتی هم الکی پشت نت نشستم ، می دونی نت بیشتر از نیم ساعت ،سردرد می یاره ،واسه من این طوره ،بابا لعنت به این مبایل من ،هیچ کی واسم اس ام اس نمی فرسته ،امروز یه اس ام اس داشتم ،با کلی زوق و شوق رفتم نگاه کنم دیدم اس ام اس تبلیغاتی بود. اقا من که رازی نیستم که مخابرات شماره منو به این شرکتهای لعنتی تبلیغاتی بده .شما رونمی دونم. امروز چیز دیگه ای واسه گفتن ندارم تا فردا. بی حالم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:56  توسط فرهاد   | 

امروز بعد از خستگی دیروز اومد ،خیلی حال کردم که ما امتحان دادیم بعد تعطیل کردم خیال اینکه اندیشه رو دوباره بخونم دیونم نمی کنه ،می گیری ؟ برعکس یه عده ملت کس خول ،من از امتحان دادن تو روزی که برف اومد خوشحام ،برف هم قطع شده اما کو تا برگردیم به وضعیت عادی ،امروز با خیال راحت شروع کردم به زبان خوندم می خوام تولیمو شرکت کنم فکر کنم دو ماه نیاز به دوره مطالب باشه ،شایدم کمتر، لعنتی ها هیچ امادگی واسه برف نداشتن ،از شهرداری گرفته تا بقیه جاها ،بی چاره ملتی که تو سفر بودن ،امیدوارم تا جمعه باز بشه راه ها ،برعکس حالا این جمعه امتحان کلاسی هم هست  که می رفتم نمی تونم غیبت بکنم،تا حالا غیبت نداشتم . ناهار تخم مرغ خوردم ،راستی اونقدر خوابیدم که دوازده صبحانه خوردم ،شام که ابگوشت بود ،قبل از شام رفتم حمام ، می خواستم خود ارضایی کنم بی خیال شدم ، بعد از یه ارضا جنسی ادم خسته می شه بابا می خوام درس بخونم ،البته نمی دونم تا کی می شه این کارو نکرد ؟ بابا افه نیایی که خودتو نگر دار که قاطی می کنی بابا میل جنسی که نگر داشتنی نیست یه خواسته است که باید ارضا بشه ،ولی خوب اونقدر هم بهش نیاز نداشتم امروز ،وقت بکنم یه پست مخصوص هم می زارم واسه دوستانی که میان به وبلاگ ،البته هر شب وقتی پست می زارم به دو نفر جدید سر می زنم ،واسم مهم نیست که دختر باشن یا پسر ولی خوب واسم مهمه که وبلاگ مذهبی نباشه ،بابا طرف بیاد اینجا گیر بده ،حالا اگه دخترا بیشتر میان ،به خاطر اینه که پسرا خیلی از اون چیزا که من می گم واسشون تازگی نداره ،اره عزیز دلم ،اینو در جواب کسی نگفتم ، گفتم برو بچ بدونن،البته این فقط نتیجه گیری کله بی مخ من بود. الان که دارم پست می نویسم حوس کردم برم انار بخورم ،بیرون که نری بشینی تنگ ننه بابات ،خاطراتت هم کم می شه یکی اومده بود گیر داده بود چقدر می نویسی، عجب چشمی زدی تو به خاطرات داش فرهاد ؟غیر خاطرات قصد دارم چند تا مسئله رو هم تو وبلاگ مطرح کم اما منتظرم یه مقدار خواننده ها زیاد تر بشه تا همه سلیقه ای بیاد و نظر بده ،همتون نو لینک می کنم ،وبلاگ غالب عوض کردن بلد نیستم ،کسی می خواد کمک کنه ،ای دیمو گذاشتم تو وبلاگ یا اد کنه یا میل بزنه ،والله من جرات نمی کنم کمک بگیرم بگین بچه پر رو خود مونی شده .

یه خاطره که یادم رفته واستو تعریف کنم ، روزی که امتحان داشتم داشت برف می یومد (اندیشه ) چون هوا سرد بود ،یه قسمت دانشگده شلوغ بود از یه دختره پرسد م اونور که امتحان برگذار می شه می زارن بریم ؟ گفت نه ؟ مگه اینکه بگی یه چیزی جا گذاشتی موقع امتحان ، منم برگشتم گفتم یعنی دروغ بگم ،زشته ،زشته ،زشته ، همه دوستاش کنارش بودن زدن زیر خنده ،منم دیدم ممکنه قاطی کنه فلنگو بستم ،لازم به ذکره دختره اشنا نبود انشاالله بعدن اشنا می شیم .

بهترین اتفاق این چند روزه پیدا شدن مداد نوکیم بود ،همون روزی که می خواستم دو صفحه واسه پسر صاحب خونه ترجمه کنم رفتم سراغ یکی از کتابام ،دیدم مداد نوکی لای کتابمه ،از خوشحالی بال در اوردم هنوزم توکفش هستم،اخه من استاد گم کردن مداد نوکی هستم،تو دبیرستان یه مدت اونقدر مداد نوکی گم کردم که به خودم قول دادم تا یک سال اصلا مداد نوکی نخرم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:27  توسط فرهاد   | 

صبح شنبه تاشب تقریبا همش درس می خوندم ،چیز خاصی واسه گفتن ندارم در مورد شنبه ،اما امروز صبح ساعت یازده امتحان داشتم ،صبح که بلد شدم دیدم که خفن برف میاد ،نه رفتم ،ده دانشگاه بودم همه از سرما پوشش اسلامی رو خوب رعایت کرده بودن ،چه دخترا چه پسرا ،امتحان با چهل و پنچ دقیقه تاخیر شروع شد و تازه بمون گفتن تا اخرساعت امتحان باید بشینید که اگه کسی دیرر اومد بتونه امتحان بده ،امتحان راحت بود اگه بی دقتی بی مورد نکرده باشم 20 می شم ،موقع برگشتن اوضاع خیلی بد تر شده بود با چه درد سری رسیدم خونه تازه کلی خوش شانسی اوردم ،امروز یاد تختی اوفتادم ا زگزارشهای تلویزیون ،محبوب ترین چهره ورزشی داخلی من محصوب می شه ،خیلی حال می کنم با زندگیش و کاراش، دل کل فعلا جز سرما چیزی نمی تونم بگم ،البته بعد از ظهر هم قرار بود برم زبان به اون دختره تدریس کنم که اس ام اس زدم گفتم نمی تونم بیام،اونم اس ام اس داد که اگه رسیدی بیا با هم برف بازی ،من هیچ چی دیگه جواب ندادم ،حوصله قبض های زیادو ندارم تجربشو دارم . بشینم درس بخونم ،فعلا سرده همه دل هوره دارن که نکنه گاز قطع بشه .به احترام تختی موادب و خارج از سبک همیشگی نوشتم .

       روحش شاداست و به ما که همواره به دنبال کارهای بیهوده هستیم می خندد .
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:8  توسط فرهاد   |